جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 12:8 ::  نويسنده : امید توانا

بیا عاشقی رو یاد بگیریم ...

عشق های ماندگار
زوج های عاشق
عاشقین واقعی
همین افراد هستند
چه خوش هستند و چه عشق پاکی دارند
چه همسری دارد
زنده باشید
هزاران درود بر شما ♥



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 12:6 ::  نويسنده : امید توانا



سفر برایم هیچ نداشت

مگر چند عکس یادگاری،

هم‌راه با خیالِِ تو !


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 12:5 ::  نويسنده : امید توانا
دل کسی رو نشکون ....... خون به دل کسی نکن .....

چون خواسته یا نا خواسته زندگیه شیرینشو تلخ میکنی ......

این اسمش زندگی نیست .....

بیا کمی سعی کن ..... فقط کمی .....

سعی کن تلخی زندگیه یه نفر رو شیرین کنی ....

اون روز بدون تو واقعا زندگی کردی ......

با افتخار سرتو بگیر بالا و بگو :

این بهترین روز زندگیه منه ......


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 12:5 ::  نويسنده : امید توانا



ســرِ قـــرارهــای عــاشـقــانــه‌ات

هــیـچ‌وقت بـــه‌ وقــت نـــرسیــدم !

سال‌هاست ســـاعــتم خــواب رفــتــه است

روی زنـــگِ تـــنـهایی !


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 12:4 ::  نويسنده : امید توانا

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید "عزیزم، شام چی داریم؟" جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟" و همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!

 حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد .....



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 12:2 ::  نويسنده : امید توانا

سه نفر ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

 

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.

توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 12:0 ::  نويسنده : امید توانا

 

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود.

پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به


باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم

بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست

زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما

چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این

هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را

به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز
دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...

از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند.

شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.

حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..

خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.

حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه
تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..

جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.


آن حکیم، ابـوعـــلی سینا بوده است ...


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:57 ::  نويسنده : امید توانا
از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن کی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچ
ه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲
ساله مسلمان سیاه پوست


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:54 ::  نويسنده : امید توانا
ﺭﺍﺣﺖ ﻧﻮﺷﺘﯿﻢ : « ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ » !

ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ !

لایک ﺑﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭘﺪﺭﺍ ... ♥


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:53 ::  نويسنده : امید توانا
پدرش بهش گفت این ۱۰۰۰تا چسب زخم رو بفروش تا برات کفش بخرم …
بچه نشست با خودش فکر کرد یعنی باید آرزو کنم
۱۰۰۰نفر یه جاشون زخم بشه تا من کفش بخرم ؟
ولش کن ، همین خوبه …


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:53 ::  نويسنده : امید توانا



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:52 ::  نويسنده : امید توانا
وقتی یک دختر جوگیر میشود 



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:52 ::  نويسنده : امید توانا



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:51 ::  نويسنده : امید توانا


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:51 ::  نويسنده : امید توانا


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:50 ::  نويسنده : امید توانا



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:50 ::  نويسنده : امید توانا



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:50 ::  نويسنده : امید توانا


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:49 ::  نويسنده : امید توانا


هوآے مرگ بیخ گوش مـَטּ است

همآنجایے ڪـﮧ روزے

رد بوسـﮧ هآے تو بود



جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:49 ::  نويسنده : امید توانا
ایـنـجـوری هـم بـه مـن نـگـاه نـکـن...
تـو در چـشـمـان مـن از تـمـام "فـرشـتـه هـای دنـیـا" زیـبـا تـری...
حـتـی بـا ایـن لـبـاس کـهـنـه...
بـا ایـن دسـتـهـای چـروک و سـرمـا زده ..
لـبـخـنـد بـزن "عــــــروســـکـــــ مـــــــن"...


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:49 ::  نويسنده : امید توانا


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:48 ::  نويسنده : امید توانا
همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد...!

همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،

همیشه دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد

همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،

همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد

همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد

حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند

ونه طبیبیست که مرا درمان کند.


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:48 ::  نويسنده : امید توانا
آغــــــــوشِ "تـــــــــو"

هیچ بُعـــــــدی ندارد

واردش کــــــــــه شوی ،

زمــــــان بی معنــــــــا میشـود...

بی آنکـه نفـــــس بکشی روحـــــــــــَت تازه می شود.


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:48 ::  نويسنده : امید توانا
نمی ذارمـــ ـــــــ تو رو از » مــــــــــن » بگیرند

حتی تو عالــــــــم عکســ و نقاشی ــ

روی پیشونیــــ سر نوشته

تو باید فقطــــــــــــــــ مالــــــــ خودم باشیــــــــ ـــــــــ


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:48 ::  نويسنده : امید توانا



ســرِ قـــرارهــای عــاشـقــانــه‌ات

هــیـچ‌وقت بـــه‌ وقــت نـــرسیــدم !

سال‌هاست ســـاعــتم خــواب رفــتــه است

روی زنـــگِ تـــنـهایی !


جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 11:47 ::  نويسنده : امید توانا
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!

و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همه? فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...

تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....

دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس.................
نمیــــفروشــــــــم..!!!!


پنج شنبه 10 مرداد 1392برچسب:, :: 14:26 ::  نويسنده : امید توانا
خدایا تنها به کسانی فرزند عطا فرما که قدرش را بدانند ...

دنیایمان پر شده از یتیمانی که پدر و مادر هم دارند.



پنج شنبه 10 مرداد 1392برچسب:, :: 14:26 ::  نويسنده : امید توانا
نـــــه نـــــام . . .!!
نـــــه چــــــــهره . . .!!
نـــــه اثر انگـــــشت . . .!!

آدم ها را از طرز " آه " کشیدن ‌شان بشناسید...!!


پنج شنبه 10 مرداد 1392برچسب:, :: 14:25 ::  نويسنده : امید توانا
گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری

تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی

گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش

گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی

اون وقت خدا هم میخنده

گاهی از خودت بگذر ... فقط گاهی ...


پنج شنبه 10 مرداد 1392برچسب:, :: 14:25 ::  نويسنده : امید توانا
چطــور میشــود ..

بــﮧ آدمهـــــآﮮ اطرآفت گفــت : ایــن یکــﮯ رآ رهــآ کنیــد ..

نگــ ـآهش نکنیــد ..

بـآ او حرف نزنیـــــد ..

او فقط مــآلِ من است ..!؟!؟!


عشق ممنوع


درباره وبلاگ

عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است گوش کردن نیست ، درک کردن است دیدن نیست ، احساس کردن است جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است حتی تنها . . .
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عشق ممنوع و آدرس nolovehas.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 112
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 297
بازدید ماه : 294
بازدید کل : 235732
تعداد مطالب : 875
تعداد نظرات : 88
تعداد آنلاین : 1

Code Center


يک عدد بين 1 تا 63 انتخاب کنيد، من قادرم با 6 بار حدس زدن ذهن شمارو بخونم!!!