نگاهش را به گلـــهای قرمز قالی دوخته بود
همه نگاه ها به لبهای قرمزش خیره مانده بود
همیشه از دروغ متنفر بود
وحالا داشت به خودش
دروغ میگفت...
برای آخرین بار سرش را بلند کرد...
عاقد گفت : برای بار سوم میپرسم ...
آیا وکیلم؟
با حسرت چشمانش را برهم نهاد و
دروغ گفت...
![]()
نظرات شما عزیزان: